تبليغاتX
تا بهار

تا بهار

و بهار در راه است

سلام آخر

1- می دانید؟ بعضی چیز ها را نمی شود کج دار و مریز پیش برد. دستکم من بلد نیستم این رویکرد را. اصولا در زندگیم آدمی هستم که دلم می خواهد رابطه ام با چیزها و آدمهای اطرافم روشن و شفاف باشد. ابهام برایم آزار دهنده است. در روابطم با آدمها هم اگر که ندانم مناسبتم با این آدم چیست و دقیقا رابطه مان با هم در چه چهارچوبی می گنجد دوست ندارم این چنین رابطه ای را. شفافیت برایم خیلی اصل مهمی است در زندگی. حالا رابطه ام با این وبلاگ هم همین شده حکایتش. کج دار و مریز نمی توانم پیش ببرمش. نمی شود که خودم باشم و نباشم. نمی شود که سانسور کنم خودم را و نکنم. نمی شود. نمی توانم. باید فکر جدی بکنم.

2- سابقه درخشانی در نابود کردن وبلاگ دارم! وبلاگ قبلی را ظرف چند دقیقه به فنا دادم. بنا به شرایط ویژه آن زمان، با دریافت چند کامنت معلوم الحال، ناگهان «جزیره سرگردانی» را ترک کردم. فکر می کنم نوبت تا بهار هم فرا رسیده است دیگر. باید کاملا تعطیلش کنم. وقتی که هست نمی توانم ننویسم. دست خودم نیست. و بعد می شود همان کج دار و مریز نوشتن که گفتم دوستش ندارم.

3- وقتی آن وبلاگ را بستم خیلی غصه دار بودم. افسوس می خوردم تا مدتها برای ترک محله ای که می شناختمش. برای فضای آشنایش. ولی «تابهار» برایم انقدر تجربه شیرینی شد که اصلا یادم رفت که یک زمان چنان هجرتی داشته ام. دوستان جدید خوبی پیدا کردم. با بعضی هایشان صمیمی تر هم شدم. بعضی ها را در دنیای واقع هم دیدم که تجربه بسیار جالب و هیجان انگیز و آموزنده ای بود برایم. حالا هم برای همین سعی می کنم غصه تابهار را نخورم. می دانم که در این رفتن خیر هم خواهد بود. می دانم فرصتهای جدیدی برایم گشوده می شود. می دانم.

4- رفتن امروزم، ترک خانه ای که نزدیک یکسال است مونس من وتنهایی ها و اندیشه ورزی ها و حس و دلتنگی هایم است نتیجه اشتباه خودم است. به جد معتقدم آدم همیشه تاوان اشتباهاتش را می پردازد. گاهی کمتر گاهی زیادتر. ولی عمدتا وقتی اشتباهی می کنیم باید خودمان را برای پرداخت هزینه اش هم آماده کنیم. با ذکر این توضیح که وقتی داشتم این اشتباه را مرتکب می شدم دقیقا آگاه نبودم به ابعاد کارم. یعنی شرایطم تغییر کرد. روزی که داشتم تابهار را می ساختم دنبال یک جایی بودم که گاه و بیگاه بنویسم تویش برای دل خودم، که عاشق نوشتنم. زندگیم است نوشتن. دنبال جایی برای زندگی بودم. ولی قواعد زندگی بلاگی را بلد نبودم. دنیای مجازی را درست نمی شناختم. آن وقتها وبلاگ خوان حرفه ای نبودم. داستان را درست نمی دانستم که چیست. برای همین خود خود واقعیم بی هیچ نقابی وارد قصه شد. بعدتر تابهار برایم خیلی جدی تر از این حرفها شد. افتادم به حرفه ای وبلاگ نوشتن. ولی دیدم این طوری جواب نمی دهد. کج دار و مریز را می گویم ها!

5- وقتی آدمهای واقعی به دنیای مجازیت راه می یابند نتایج بسیار بد و آزار دهنده ای به بار می آید. قبل تر هم چندباری راجع به این موضوع نوشته بودم. برای همین باید بروم. دیگر مطمئن مطمئن مطمئنم که باید بروم. آن بار قبل هم به لطف بیکران دوستان و کم طاقتی خودم بود که باز آمدم. این بار ولی جدی هستم. می توانم. باید که بتوانم.

6- الان همه تان، حق دارید که بنده را با الفاظ رکیک مورد عنایت قرار بدهید! – فقط خیلی رکیک نباشد چون خانواده اینجا زندگی می کند!- حق دارید! بس که من آمدم راجع به این موضوع ناله و مویه کردم حوصله تان را سر بردم. بس که آمدم گفتم میروم و نرفتم. باور کنید این بار دیگر رویم نمی شد که بیایم و بگویم که تصمیم به هجرت گرفته ام. می دانستم که دیگر لجتان در می آید از این کارهای من. ولی دیدم بی خداحافظی و توضیح رفتن کار بدی است. اینکه حالا یک روز شما تابهار را وارد قسمت ادرس کنید و صفحه ای پیدا نشود خیلی بد است دیگر مگرنه؟ برای همین با این که برایم سخت بود بیایم، آمدم و توضیح دادم. مرا برای این رفتن و آمدن ها و تردید ها خیلی ببخشید.

7- این اواخر اندکی مزاحمت های وبلاگی هم داشتیم. اگرچه فکر کنم طبیعی است اینطور مزاحمت ها، ولی من یکی حوصله اش را ندارم. یعنی خودم مدام به خودم می گویم که نباید انقدر زود میدان را خالی کنی، ولی الان تاب جنگیدن سر این مساله را ندارم. فقط واقعا نمی توانم آدمی را درک کنم که وقت و عمرش را می گذارد که بیاید توی وبلاگ پرتی مثل وبلاگ من فحش و چرند بنویسد! یک چیزی در مایه های همان مزاحم تلفنی های نادانی که نصفه شب زنگ می زدند فوت می کردند توی گوشی! یادتان هست؟!

8- در زندگیم آدم هنجار شکن و قاعده به هم زنی نیستم. نه اینکه خیلی سر به راه و آرام باشم. نه! ولی به قاعده بوده ام همیشه. خوب یا بدش را نمی دانم. بگذارید به پای جسور نبودنم که خیلی وقتها تن داده ام به خیلی هنجارهایی که از دید خودم ناهنجاری بوده اند! خیلی وقتها ایستاده ام پشت خط قرمزهایی که نمی پسندیده ام. همین شده که شوریده سری های کوچکی دارم آن هم فقط برای خودم. یعنی ساختار سکنی هایم را می ریزم درون خودم. که به جایی و کسی برنخورد. چیزی در مایه های این که یکهو بروم مو کوتاه کنم یا یکهو یک روز را الکی از تختم بیرون نیایم و فقط داستان بخوانم. یا یکهو بزند به سرم تنهایی بروم سینما یا خرید. اینها دیگر نهایت ساختار شکنی من است! آها! بستن ناگهانی وبلاگ را هم لطفا بگذارید در لیست! یعنی خواستم بگویم این سرگردانی مرا در امر وبلاگ بگذارید به حساب خرده زیگزاگ رفتن های ذهنی من!

9- خسته شدم بس که خودم را نقد کردم. بگذارید یک گله کوچک هم بکنم. درست است که من اشتباه کردم ولی عملکرد خیلی از آشنایانم در واقع مسبب اصلی این مسائل شد. آنهایی که به حریم من در فضای مجازی احترام نگذاشتند و در دنیای واقع نوشته هایم را به رویم آوردند و از این رهگذر مرا معذب کردند. شاید هم ناخواسته ولی حقیقتا آزارم دادند. این مصمم کرد مرا که بروم و خودم را گم کنم و شاید وقتی دیگر جایی دیگر سر برآورم ولی این بار کاملا پنهان. کاملا ناشناس. کاملا.

10- همه تان را خواهم خواند. مداوم هم خواهم خواند. حواسم به همه دوستان این خانه خواهد بود. هنوز و همیشه دلم خواهد تپید برای دخملی نسیم بانوی دل گپ. باز هم به سپیده دیگر سلام می کنم از این پنجره. همچنان پیگیر ماجراهای فندق و مادرشوهر جان هستم، باز هم با چشمان بدون عینک امیرخان خواهم دید. همچنان نگران فیزیوتراپی پای شکسته پرژین هستم. همچنان حواسم هست که مبادا احمدآقای از اکنون، علیه حقوق زنان حرفی بزند، زندگی اناربانو را دنبال می کنم و نگران آزاده همنامم در مسیرنوی زندگیش هستم، همچنان مشتاق خوردن یادداشتهای یک بسته ماکارونی هستم، به درازنای شب سر می زنم. نگران دخترک مادری هستم که در استراحت مطلق است، باز هم مینیمال های شازده را می خوانم، منتظرم که روزگار سبز امضای آخر را بگیرد و برود یک جای خیلی دور دنبال سرنوشتش، همچنان در سایه درخت ابدی آرام می گیرم، به حرفهای الهه گوش می دهم، باور کنید همین حوالی می مانم. در همین محله به همه آنهایی که گفتم و همه آنهایی که اگرچه نامشان را به قلم نیاوردم ولی در دل دارم، سر می زنم. حتما سر می زنم.

11- با این ای میل می توانید با من در تماس باشید. در اولین فرصت پاسخ پیامها و ای میل ها را می دهم

untilspring@yahoo.com

12- اگر چیزی گفتم در این دوران همسایگی که دلی را آزرد و کسی را رنجاند عذرخواهم. به بزرگواری خودتان، مرا ببخشید. این یادداشت را چند روزی می گذارم که بماند تا دوستانی که لطف دارند و به من سر می زنند آن را ببینند و از رفتن من مطلع شوند و بعد تابهار را به کلی حذف می کنم از صفحه روزگار. برای همیشه. در این چند روز اسباب و اثاثیه ام را جمع می کنم. کامنتها را. دلم می خواهد کامنتهایم را- مخصوصا خصوصی ها را- در یک جایی ذخیره کنم. اگر کسی راه حلی دارد برای این کار ممنون می شوم راهنماییم کند.

13- اگر یک روز یک جا وبلاگ دخترکی را دیدید که هنوز دلش برای آدمها می تپد و نگران احوالشان است، هنوز خیلی به آینده و روزهای بهتر امیدوار است، دختری که منتظر است که بهار برسد و می داند که بهار در راه است، دختری که عاشق شعر است و نوشتن و توی این دنیا هنوز خوش خیالانه دارد رویاهای شاعرانه می پرورد، با خودتان بگویید شاید آزاده است!

14- نمی دانم بعد از حذف این آدرس آیا ممکن است کسی با همین آدرس وبلاگی بسازد یا نه! ولی قطعا من نخواهم بود. دیگر مرض روحی ندارم که این خانه را حذف کنم و دوباره بسازمش! به خدا!

15- راه رفتنی را باید رفت. باید رفت. باید رفت.

16- خدانگهدارتان.

بعدا نوشت: فعلا به راهنمایی یکی از دوستان، تصمیم گرفته ام که وبلاگ را حفظ کنم و فقط متن پستها را حذف کنم. و مشغول انجام این پروژه هستم. تا ببینیم چه می شود. اگرچه نگرانم این طوری وسوسه بشوم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط آزاده  |